سفارش تبلیغ
صبا ویژن
حکمت گمشده مؤمن است . حکمت را فرا گیر هر چند از منافقان باشد . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :39
بازدید دیروز :28
کل بازدید :265313
تعداد کل یاداشته ها : 180
103/2/6
11:27 ع
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
شقایق صحرایی[2]
چقدر تصفیه شدن خوب است. هر آدمی یک « حضرت آدم» است. خاکی سفت و سخت رسوبی چون سفال که از سیل جاری و خروشان و خرمی برانگیز بر زمین می ماند و می بندد و صدها بذر امیدوار شکافتن و هزارها ساقه ی نازک و بی تاب روئیدن و از خاک به خورشید سر زدن را در زیر می گیرد و خفه می کند و می پوساند ... و آنگاه در این خاک رسوبی «روح خدا» و سپس آگاهی بر همه ی نام ها و در نتیجه سجده ی تمامی فرشتگان در پایش و از آن پس داستان بهشت و تنهایی و نیاز به جفت و خلق حوا از خاک آدم و عصیان و هبوط به این زمین و حیرت و طرد و غربت و محکومیت رنج و جنگ و عطش و توبه و ناله ی بازگشت و ضجه ی این گیلگمش در زیر این آسمان غریب و سرد و سنگین که بر روی سینه اش افتاده است و نفس کشیدن را بر او عذاب کرده است و سخت ترین فصل این سریال خود « زندگی »، درام مصیبت بار و تحمل ناپذیر « زندگی کردن»! که آدمی در آن تجزیه می شود و بدان آلوده ...

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
برای دخترم ... عناوین یادداشتها[153]

با یاد دوست

cid:1.458655881@web37404.mail.mud.yahoo.com

 

خیلی خیلی الکی هوس آپ نمودن به سرم زده ... شاید فقط برای اینکه برای اولین بار یک مقاله را یک شبه تونسته بخونم که البته با توجه به این عمل آپ نمودن یک صفحه از 5 صفحه باقی می مونه برای فردا:دی

مهم نیست ... مهم انرژی مثبتیه که این روزها از در و دیوار می باره ...

البته اگر از مطالعه ی مباحث معنی شناسی فاکتور بگیریم ... خدا را شکر فاکتور گرفتن های من هم که به معنای حذف کامل هست ... اما چاره چیه که ویتگنشتاین رسما مغز و حتی چشم هایم را متلاشی کرده است! ای کاش همان وینگنشتاین 1920 می ماند و بزرگتر نمیشد!

احساس خیلی بدی نسبت به پروفسور چامسکی پیدا کرده ام! نمی دونم این احساس از کجا نشات می گیره چون احتمال می دم دلایل زیادی در این زمینه دخیل باشند، فقط می دونم یک دانشجوی سال صفری زبان شناسی نباید اینقدر سرکش و بی چشم و رو باشه! 

راستی قرار بود در میان غزل ها گم بشم ... خدا را شکر این پروسه به بهترین شکل ممکن در جریان است ... تنها ایرادی که وجود داره اینه که من به دنبال غزل می گردم اما توی صندوقخونه ی این شاعرن جوان بیشتر شعر نو پیدا می کنم! و جالب اینکه تیر قلمم جرات میکنه  غزلیات را نشانه بگیره اما شعر نو را نه! این هم از اون عجیبا غریباهای مختص این حقیره احتمالا!

امشب تفسیر غزل تفال رادیو پیام این بود که: « کار شدنی میشه ... اینقدر خودت را آزار نده و سخت نگیر ... مجری می گفت:دقت کردید آدم هایی که سختگیرترند کارهاشان هم بیشتر خراب میشه؟!»

البته من نیت نکردم چون رادیو را دیر روشن کردم اما تفسیر غزل خیلی برام سودمند و آموزنده بود ...

بعد از اون هم تصنیف « تنها تو می مانی » با شعر قیصر امین پور و صدای آسمانی استاد علیرضا افتخاری پخش شد ...

خیلی عجیبه و شاید دور از ذهن که من این تصنیف را نشنیده بودم ...

دل داده ام بر باد 
برهرچه باداباد
مجنون تر از لیلی
شیرین تر از فرهاد

وای خدای من! چقدر خوشگل بود!

باید اعتراف کنم که بعد از رازگشا دیگه پیش نیامده آلبوم های استاد را بخرم ... نوای روزگارم که این آخریا نیلوفرانه ی 2 شده بود، فلش بک کرده به « امان از جدایی »! و همه ی آلبوم را گوش میدم تا به اینجا برسه که میگه:

به هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جدایی

با رادیو خیلی مانوس شده ام این روزها و امروز (یعینی دقیقا دیروز) برای اولین بار برنامه ی « نفس عمیق» رادیو جوان پیامکم را خواند ... خیلی هم اتفاقا با دقت و نوستالژیک خوند و این هم از قدم مبارک آی سی رکوردر ِ نو رسیده بود که خیلی دوستش دارم (گاهی اوقات از شدت مادی گرایی از کارها و احساسات خودم خنده ام میگیره) اما خب چکار کنم، سرنوشت من هم با این آی سی رکوردرها به هم گره کوری خورده و هر چقدر ورژن دستگاه ها بالاتر میره احساسات و وابستگی من هم بیشتر قلمبه میشه! :دی

متن پیامکم هم این بود:

« بدترین نوع ِ رودست خوردن وقتیست که دوستت دوستی و محبت تو را باور نکند!»

امیدوارم خودم از این نوع رودست ها به کسی نخورانده باشم، و اگر هم خورانده ام امیدوارم خدا من را ببخشد و  دیگه از این کارها نکنم!

جومونگ هم که بحمدالله دوباره شروع شد:دی

و بعد اینکه ... مقاله ی علمی-مطبوعاتی نوشته بودم و با کمال اعتماد به نفس رفتم به استادمون نشان دادم هر چند می دانستم مخالف حرفهای من هستند ... با اینکه همون سخنان علمی سر کلاس را در کامنتشان ذکر کرده اند و من را در نخستین مقاله ی علمی-مطبوعاتی کاملا ضربه فنی نموده اند، اما نمی دانم چرا این اتفاق هم انرژی بسی مثبتی از خود ساطع نموده است!

گمانم این نگاه من است که تغییر کرده است، نه جنس انرژی ها!   

نه! از حق نمی توانم بگذرم ... مطمئنا بعضی حضورها ... بعضی هم صحبتی ها ...

جایی نوشتم (در یکی از نوشته های سر به مهر و فوق محرمانه ام) : « زندگی با هر آدمی رنگ و شکل خاص خودش را دارد! چه زن، چه مرد، چه کودک، چه کهنسال! هر آدمی وجودی دارد و وجود او سرمنشا رنگ ها و نقش ها و الفاظ و نگاه و عالم متفاوتی است!»   

پ.ن. الان که داشتم عکس این پست را جا به جا می کردم چیزی دیدم که دهانم رسما از تعجب باز موند!

تا باد چنین بادا!

 


89/2/1::: 1:39 ص
نظر()