سليمان ميان پادشاهي و مال و دانش مخيّر شد، پس دانش را برگزيد و با اين انتخابش ، دانش و مال و پادشاهي به او بخشيده شد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
سه‏شنبه 2 بهمن 1386 , ساعت 1:26 صبح

 


با ياد دوست


 


     پس از صرف نهار در رستوران زرشکي رنگ هتل که مرا به ياد فيلم هاي سوري مي اندازد و کمي استراحت راهي کاظمين مي شويم.


     هنوز در آغاز راهيم که صداي بوق اتوبوس بلند مي شود و ابوعلي و شاگردش سرگردان که چه کنند. مشکل از فيلتر است. با تدبير همسفران مشکل حل شده و به راه ادامه مي دهيم.


     بغداد همان گونه است که ديده بودم، اما هر چه پيش مي رويم کثيف تر، خلوت تر و غريب تر به نظر مي رسد. با وجود آبادي و استحکام ساختماني که دارد اما کاملا" شبيه يک پايتخت فروريخته و جنگ زده است: چراغ هاي راهنمايي خاموش، پليس در هيچ کجاي شهر ديده نمي شود. فعاليت، شور و جنبشي که يک پايتخت دارد در خفقان، سکوت و درهمي مردم شهر خاموش شده است. تنها شور و شوقي که حس مي شود صداي بوق اتوبوس هاي قديمي است که بوق کشان رد مي شوند... ساختمان هاي بلند سوخته، اتومبيل هاي منفجر شده...


     از پلي بر روي دجله مي گذريم. اينجا بين النهرين است و اين سوي پل ويران تر از جانب ديگر آن است. گويي بغداد در يک سوي دجله و کاظمين در سوي ديگر آن است. شهر فقيرانه و مستضعف نشين مي شود و بالاخره ابوعلي ما را به کاظمين مي رساند.  


 



 


کوچه اي را پياده مي گذرانيم تا به خيابان اصلي مي رسيم. در انتهاي خيابان دو گنبد طلايي تو را به سوي خود فرا مي خواند. از ميان خيابان پر از اتومبيل و پر از دست فروش و پر از گاري و دود و دم که نسبتا" هم طولاني است مي گذريم و به درب حرم مي رسيم... السلام عليک يا موسي بن جعفر، السلام عليک يا جوادالائمه... وارد حياط حرم مي شويم و ديگر نزديک غروب است.


     به همراه همسفران اذن دخول مي گيريم، سلام مي دهيم و اينک آواي اذان مغرب در فضاي اين آستان طنين انداز مي شود. نماز مغرب و عشا را به جا مي آوريم و بعد... تنها مي خواهي بنشيني و صحن حرم را تماشا کني!


 


 



 


     وارد رواق ها مي شويم. زائران زيادي در اين خانه جمعند. داخل حرم که بهيچ وجه نمي توان رفت. در تالارهاي اطراف و در کنار ضريح مقبره ي دانشمند و منجم بزرگ، شيخ نصيرالدين طوسي، نماز زيارت امامان و نماز حضرت جواد الائمه را به جا مي آوريم... در  تمام مدت صداي خادم عرب پيوسته به گوش مي رسد که مي گويد: حاجي خانم حرکت ... قبول زيارت... .


     کمي که حرم خلوت تر شد، از درب فرعي وارد حرم مي شويم و با کمک خادمان آرام آرام جلو مي رويم و دست نيازمندمان را به سوي ضريح مقبره ي شريف امام موسي کاظم و امام جواد (ع) دراز مي کنيم ... و لحظه اي بعد به آن چنگ مي زنم و من بي اختيار مي گريم. شايد از ناباوري اينکه اينهمه به امامانم نزديک شده ام و شايد براي تشکر از اين بزرگان براي آنکه به من اجازه ي ورود به حرمشان را داده اند. شايد به نشانه ي پشيماني از تمام بدي هايم و شايد از شادي اينکه امروز نامم در طومار زيارت کنندگان حرم امام جوادالائمه و پدربزرگشان امام موسي کاظم (ع) ثبت مي شود و در کنار اين شادي باري از مسئوليت و تکليف بر دوش خود حس مي کنم که زائر عزيزترين عزيزان خدايم، زائر فرزندان حضرت فاطمه ام و از اين لحظه ديگر من يک سفير هستم که اشک هايم براي مظلوميت اين امامان جاري شده و چشمانم به زيارت حرم اين امامان منور گشته و دستانم ضريح اين امامان را لمس کرده و جسمم هواي کاظمين را تنفس کرده و گوشم نجواي زائران اين امامان را شنيده و زبانم صلوات بر روح و جسم پاکشان فرستاده و روحم در اين حريم حضور داشته!


و چه بار سنگيني، چه امانت گرانبهايي و من چه ضعيف و چه سست وچه گناهکار و چه نيازمند... و من تنها چاره ام آنست که براي امانت داري از اين گوهر گرانبها تنها و تنها  از خودايشان و از خدايم طلب کمک و توفيق و لياقت کنم و باز تشکر از صاحبان خانه که مرا به بهشت لايزال خود دعوت کردند.  


 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[26/5/1387- 2:17 ص] ليت شعري
[آرشيو شده ها]