دوشنبه 13/11/82
امروز صبح باز از بغداد راهي کاظمين مي شويم. و اين بار نخست به زيارت سيد شريف مرتضي از نوادگان امام موسي کاظم مي رويم که در آن سوي خيابان حرم پدربزرگشان قرار دارد.
در نبش خيابان يک درب کوچک قهوه اي جلب نظر مي کند که بر کاشي هاي لاجوردي بالاي آن نوشته شده : « سيد شريف المرتضي (ره) ». از در که وارد مي شويم يک سالن کوچک مسجد مانند است با کف پوش سبزرنگ که در انتهاي آن دربي چوبي قرار گرفته . از اين در که وارد مي شويم اتاقي بسيار کوچک، آرامگاه سيد شريف مرتضي است. دعا مي خوانيم، نماز زيارت بجا مي آوريم و بعد به سوي حرم سيدرضي مي رويم ليکن متأسفانه حرم سيد رضي بسته است.
به سوي بارگاه امام موسي کاظم و امام جوادالائمه-عليهما السلام- مي شتابيم. اينبار از دربي ديگر اجازه ي دخول مي گيريم. هوا ابري است و کبوتران گرداگرد دو گنبد طلايي در طواف. حياط حرم امروز حال و هواي خاصي دارد. نمي دانم چرا اما با ديشب کمي تفاوت دارد. شايد دليل آن آسمان ابري است و يا شايد پرواز کبوتران رها.
وارد رواق مي شويم، نماز زيارت بجا مي آوريم و بعد وارد حرم مي شويم. پس از زيارت بارگاه ملکوتي امامان جوادالائمه و موسي کاظم بايد به هتل بازگرديم تا پس از صرف نهار راهي نجف اشرف شويم.
* * *
پس از اقامه ي نماز ظهر و عصر و صرف نهار راهي نجف مي شويم. طبق معمول نمي توانم در مقابل خواب مقاومت کنم. ليکن در حدود 4 ساعت بعد که چشمانم را مي گشايم خود را در خيابان باريک و شلوغي مي يابم که حتي در مقايسه با ساير شهرهاي عراق نيز کثيف، فقير، ويران و عقب مانده است، و من نمي توانم باورکنم که اينجا کوفه است!
کوفه هميشه براي من يک شهر رؤيايي بوده است، کوفه براي من ... خداي من! در اين سفر، در اين سرزمين با اينهمه قداست! خدايا فکر مي کردم که کوفه با همه جا تفاوت داشته باشد اما نه اينهمه... نه اينطور... خداي من! براي هيچ کجا به اندازه ي مسجد کوفه بي قرار نبوده ام... خداي من آيا کوفه همين جاست؟
و کمي دورتر از آن خيابان، درميان زمين خشک وسيعي که دورتر از آن نخلستاني قرار دارد، مسجدي قلعه مانند با ديوارهاي کاه گلي و گنبدي فيروزه اي خود نمايي مي کند که همسفران مي گويند: « اينجا مسجد کوفه است.»
کمي که جلوتر مي رويم شهر سروسامان بيشتري به خود مي گيرد. اينجا نجف است، نجف، شهر شيعه و علماي آن. شهر نجف از لحاظ سازماني، وجود دانشگاه هاي مختلف و حتي ادارات بزرگ و ساختمان هاي اداري قابل قبول است.
از ميداني که درگوشه ي آ ن آرامگاهي با گنبد کوچک طلايي قرار دارد مي گذريم. اينجا مقبره ي آيت الله حکيم است که به تازگي بدست عمال القاعده در مراسم نماز جمعه ي شهر نجف به شهادت رسيده اند. در خيابان منتهي به آن و در مهمانسراي الغفران مستقر مي شويم و پس از تازه کردن وضو، به همراه هم کاروانيان راهي حرم امام علي (ع) مي شويم. بنا به گفته ي ساعد تا حرم راهي نيست و بايد مسير را پياده پيمود. تابلويي در نزديکي هتل نشان مي دهد که يک کيلومتر با حرم فاصله داريم. به هرحال با پاي پياده به راه مي افتيم.
به کنار مقبره ي آيت الله حکيم و ديگر شهداي نمازجمعه ي نجف مي رسيم. از دور زيارت مي کنيم و وارد خيابان اصلي مي شويم که در انتهاي آن گنبد طلايي و نوراني امام اميرالمؤمنين علي (ع) خود نمايي مي کند. هوا ديگر تاريک شده است. تا ميانه ي خيابان با پاي پياده ( که راه کمي هم نيست) پيش مي رويم که به تعدادي پليس عراقي برمي خوريم. به توصيه ي آنان بايد ادامه ي مسير را با اتومبيل پيمود و در همان لحظه يک ميني بوس قديمي از راه مي رسد و تمام اعضاي کاروان که به تعداد صندلي هاي يک اتوبوس هستند سوار بر يک ميني بوس آنتيک مي شوند.
از يکي از خيابان هاي فرعي وارد محوطه اي مي شويم کوچه مانند که در دوسوي آن مقبره هاي بلند و عجيب شکل قراردارد. اينجا قبرستان وادي السلام است. در ميان اين قبرستان غريب که حتي شکل ظاهري مقبره هاي آن با تمام آرامگاه هاي جهان متفاوت است و براي کسي چون من که اطلاع قبلي از عظمت و قداست آن نداشتم اينقدر غريب به نظر مي رسد و شکل ظاهري آن به اندازه اي وهم آلود و سؤال برانگيزاست که زائر را از وجوه ديگر آن دور مي سازد، ناگهان چشمم به تابلوي سفيد کوچکي مي افتد که بر روي آن حک شده: «مقبره ي حضرت هود(ع) و حضرت صالح(ع)»! و اينجاست که تازه من مي فهمم و مي پرسم که «اينجا کجاست؟»
افسوس که شب هنگام است، افسوس که در بن بست ماندن عراق مانع آن شده که تمامي زواياي آن و حداقل مکان هايي که اهميت ويژه در فرهنگ اسلامي دارند، معرفي شوند. افسوس که هيچکس نيست و نمي داند که برايم بگويد چه کساني اينجا مدفونند. افسوس که زائران علي(ع) از کنار قبور پيامبران و علماي پيروعلي که مسلماً هريک ذره اي از بار دوش علي را درک کرده اند، اينگونه بي تفاوت که مطمئناً ناشي از ناآگاهي است مي گذرند. شايد به جراٌت بتوان گفت که اگر وادي السلام همين ظاهر متفاوت و غريب را نداشت، مانند گورستان هاي ديگر حتي نگاهي بر آن انداخته نمي شد و افسوس و صد افسوس اگر کسي بايد بداند خود من نيز مسئولم در مقابل اين نادانايي و اين ناداني که به من ثابت مي کند که چقدر نا آگاهي!
هنوز بهت زده از نوشته ي آن تابلوي سفيدم که صداي يکي از هم کاروانيان را مي شنوم که مي گويد:« من به داخل قبرستان رفتم و خطي به دور خود با تکه اي چوب کشيدم چرا که مي گويند ارواح مؤمنين و مؤمنات هر شب در وادي السلام گرد مي آيند و اگر چنين کني با روح آنان محشور و ماٌنوس مي شوي!»
... برايم بسيار لذت بخش است و بيشتر از آن باور نکردني ... فکرش را بکن... داستان پيامبران هزاران سال پيش را از کودکي در کتاب ها خوانده اي و يا در لابه لاي آيات قرآن هر بار چيزي از آنها شنيده اي و بعد يکمرتبه در يک شب، خود را در کنار آرامگاه ايشان مي يابي!
* * *
از وادي السلام وارد خيابان گل آلودي مي شويم که نهايتا ما را به حرم امام علي (ع) رهنمون مي سازد. حدود 500 متر که راه مي پيماييم، کم کم ديوارهاي آجري و خشتي حرم مولا، نمايان مي شود. در جوار يکي از ابواب ورودي که روبروي آن نماد ذوالفقار قرار دارد، سلام مي دهيم و اذن دخول مي گيريم. با چرخشي بدور حرم، از درب ديگري وارد حياط حرم مي شويم.
ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه از قول ابوالقاسم بلخي نقل کرده است که « چون حضرت علي (ع) به شهادت رسيد، فرزندان آن حضرت خواستند مدفن ايشان را پوشيده نگاه دارند تا مبادا بني اميه، مسأله اي پيش آورد. از اين رو، مردم را در مورد محل آرامگاه آن حضرت به اشتباه انداختند.»
بدين ترتيب تا سال ها کسي نمي دانست که قبر آن حضرت کجاست. برخي سخن از دفن پيکر امام در حياط قصرالاماره راندند. بعضي نيز از تدفين پيکر مطهر حضرت در مدينه و در جوار قبر حضرت فاطمه زهرا(س) خبر مي دادند. شايد در سحرگاه بيست و يکم ماه مبارک رمضان، هنگامي که چند شتر، با تابوت هايي برپشت، راه بيابان در پيش گرفتند يا قبور متعددي که در کوفه تهيه شده بود، توانسته بود آنگونه که فرزندان آن حضرت مي خواستند دشمنان را به اشتباه بيندازند.
اما در تمامي اين سال ها، غريين، مکاني در نجف، به آرامي، چهره ي خورشيد را در خود داشت و زبان از کام در نياورد. اما هنگامي که يکي از خلفاي عباسي به سال 170 هجري ديواري و گنبدي بر آرامگاه حضرت ساخت، به تدريج غريين بر همگان آشکار شد.
خداي من چقدر با طراوت و نوراني است! خداي من چه عظمتي دارد بارگاه علي!
گنبد طلايي، ريسه هاي کشيده از مناره هاي طلايي، پرواز کبوتران و تابلويي از چهره ي مقدس امام که بر روي آن نوشته شده: « وعده ي ديدار، عيد غدير، ساعت 11 صبح» ... و هيچ غربتي در اين حريم احساس نمي کني.
نماز مغرب و عشا را در ميانه ي حياط صحن امام به جا مي آوريم و نيز نماز زيارت امام اميرالمؤمنين (ع)، حضرت آدم و حضرت نوح (ع) را در شبستاني روبروي ايوان طلايي امام.
پس از قرائت فاتحه بر روح پاک حاج شيخ عباس قمي، گردآورنده ي کتاب شريف مفاتيح الجنان، که در يکي از شبستان هاي روبروي ايوان طلايي مدفون هستند، به داخل حرم مولاي متقيان علي (ع) مي رويم. با گذر از ديواري مرمرين، ناگاه خود را در تسخير بارگاه امام علي (ع) مي يابي.
ضريح امام با گشاده رويي به پيشوازت مي آيد و غبار خستگي راه را به يکباره از تنت مي زدايد؛ بلافاصله پس از گذشتن از کنار ديواري سپيد، بهت زده خود را در چند قدمي ضريح مولا مي يابي و در يک لحظه غروري شرمگين سراسر وجودت را فرامي گيرد که به يکباره در آغوش امام قرار مي گيري و در همان لمحه خجلت زده از آنکه بي مقدمه و ناخودآگاه، به حريم مولا اينهمه نزديک شده اي!
آخر اينجا حرم علي است! نسخه ي اعلاي انسان، همسر اعلاي زهرا، وصي اعلاي نبي، بنده ي اعلاي الله، رهبر اعلاي اسلام و راهبر اعلاي تاريخ!
عزت و صلابت صاحبخانه، زبان زائر دلباخته را قاصر و شکوه و جلال حريم، دل زائر عاشق را لرزان از تکبر مي کند!
فخر فروشي، تکبر، افتخار و باليدن به شيعه ي علي ولي الله بودن!
در کجاي زمين بيش از اين حريم شيعه را پشت و پناهي هست؟ در کجاي زمان بيش از اين لحظه مي توان فرياد کرد که مولاي من عليست؟ و در کدامين حريم بيش از اين حرم مي توان نشاني فاطمه را علي گرفت؟
حرم امام علي (ع) بيش از هر مکان زيارتي ديگر در عراق، براي من شادي و نشاط آور است. نور سبزرنگ داخل ضريح، آنچنان دلربايي مي کند که شادي شيريني را از زيارت توشه ي راه زائر علي مي گرداند. شادي، شور، نيرو، توان، قدرت و انگيزه براي رهروي راه مولا در طي سير الي الله بي شک مي بايد از حريم صاحبخانه در دل زائر القا شود و زائر خسته بدون آنکه مجالي يابد تا بينديشد که حال که اينهمه راه آمده ام، از علي چه بخواهم؟! ... بيخود از خود، بي خبر از روزگار خود و بي توجه به دنياي خود، بي پرده در معرض تابش انوار يقين علي (ع) قرار مي گيرد و اين شيرين ترين پيشکش صاحب خانه اي است که ميهمانانش ره يافتگان به حريم عدل از لابه لاي کوره راه هاي ظلم و نفاقند.
آري ميهمانان علي (ع) همان اندک رستگاران عالمند که از پشت نقاب سقيفه، از وراي کشورگشايي هاي عمر، از لابه لاي تارو پود پيراهن عثمان، از ميان حلقه ي انگشتري ابوموسي، از نقش جبين هاي کبود از سجده ي نهروانيان و از فراز کاخ سبز دمشق، خانه ي فاطمه را يافتند؛ تنها کشتي رهايي يافته از طوفان نفاق که اينک چون نگيني بر انگشتري تاريخ، يکه و تنها خودنمايي مي کند. و امروز دوان دوان خود را به محبوب و معشوق او رسانده و از او مي پرسند: علي جان! کجاست زهراي تو؟
من امشب به سوي حرم امين خدا پرواز کرده ام تا از مولايم بپرسم: آقاي من! بعد از زهرا، بدون زهرا بر تو چه گذشت؟
امشب دوان دوان آمده ام تا سر بر آستان علي گذارم و او قصه ي فاطمه را برايم باز گويد.
امشب شتابان آمده ام تا باري از غم از دست دادن فاطمه را بر دوش کشم.
امشب پرسان پرسان آمده ام تا مولايم مرا بپذيرد و محرم رازهاي زهراي عزيزش گرداند.
و امشب هراسان آمده ام تا بوي خانه ي فاطمه را از حرم علي جانش استشمام کنم، آمده ام تا عطر بهشت را از دستان عزيزان پيامبر بستانم و خود را قفلي بر ضريح ساقي کوثر گردانم.
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ




