آن سنگ لغزنده اي که گامهاي دانشمندان بر آن استوار نمي ماند، آز است . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
يکشنبه 26 خرداد 1387 , ساعت 3:14 صبح

با ياد دوست


 


با خودم عهد کرده بودم که شب ها زودتر بخوابم ...


يعني از ساعت دو ديرتر نشه ديگه ...


فوق فوقش نخوابيدم، حداقل خودم را دربند اين ماسماسک و صداي آزاردهنده ي دايل اپ در دل شب نکنم!


اما چه فرقي مي کنه؟!


من که ديگه شدم يک عهد شکن حرفه اي!


اين عهد را هم مي شکنم!


 


اين پست از آن دسته نوشته هاي صادقانه و بي رياي منه!


با ويژگي هايي که دنياي مجازي به لطف و مکاري خودش همواره واکسش زده!


مثل تاخير ... که هميشه ي خدا همراهمه ...


و مثل وقت نشناسي که از آن لذت مي برم! 


 


چه کنم؟! 


داغ خميني را هنوز مرور نکردم ...


انگار تا اين بغض نشکند و اين درد تکرار نشه، اين دل با خيال آسوده از سر خرداد نمي گذرد ...


 


تکراري مي نويسم ...


که حرف همان است و درد همان!


 


دل ...


آري دل ...


در عزاي تو دل ها مي گريد اي راهبر دل!


نيمه ي خرداد هر سال اين تپش تکرار مي شود ...


بارها ديده ام؛ هر بار که خرداد به نيمه مي رسد!


خاطرم پر ز غوغاي خاطرات دور کودکيست ...


آن دم که در شهر آشوب سينه ي اين قوم باروت اندوه را استشمام مي کردم!


غربت روزهاي نوجوانيم با ضرب آهنگ نام تو تسلي مي يافت،


و تو تمام دريافت من از انقلاب بودي!


آن روزها که دستاورد دسترنج فرزندان تو در ساحل آلستر يگانه روزنه ي دريافت پيام تو بود،


تو را با نام (( امام )) شناختم!


امام؟!


و چه سخت است تعبير اين گلواژه!


سال ها نام تو زيباترين معماي ذهن پرشور من بود ؛


و امروز تنها يک عبارت از آن همه کنکاش در ذهن کودک من بر جاي مانده:


(( امشب آمده ام تا همراه با برادرانم در غم هجران تو زار زار بگريم ))


اين تک عبارت از مجموعه دست نوشته هاي کودکاني از جنس خودم، عطش مرا براي جستجوي تو صد چندان مي کرد؛


(( امشب آمده ام تا همراه با برادرانم در غم هجران تو زار زار بگريم ))


شگفتا ...


و شگفتا بر آن لحظات که در پي يافتن خط عبور تو، ديار به ديار سفر کردم؛


سنگر خمين،


ميعادگاه جماران،


عشق آباد بهشت زهرا!


وقتي که با ورود به حسينيه ي جماران چشمان مادرم را غرقه در اشک فراق ديدم،


تازه فهميدم نه تنها دوري مکان ذره اي از جذبه ي نگاه تو نمي کاهد، بلکه حتي گذشت زمان نيز ياراي کاستن از غم هجران تو را ندارد!


اينک مي دانم که چرا خاک کوي تو، زيارتگاه رندان جهان است!


مي دانم که چرا دوست مي دارم با خود زمزمه کنم: (( السلام عليک يا روح الله ))


که تو خود يک حجتي!


حجتي بر انسانيت!


حجتي بر خواستن،


حجتي بر توانستن،


و حجتي بر بحول الله و قوته اقوم و اقعد!


که


من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم


چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم


 


من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم


چشم بيدار تو را ديدم و تيمار شدم



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[26/5/1387- 2:17 ص] ليت شعري
[آرشيو شده ها]