ثروت دانش، رهایی بخش و ماندگار است . [امام علی علیه السلام]
بشنو از نی
شقایق صحرایی ( پنجشنبه 13/4/1387 :: ساعت 1:51 صبح )

با یاد دوست


 


ما را چه شد آن دم که سقوط آوار ویرانه های یک دل، لرزه بر اندام آسمان افکند؟


ما را چه شد آن دم که فریاد سکوت چشمان بارانیش در غوغای وسوسه ی انفاس اهریمنی گم شد؟


ما را چه شد آن دم که نگاه منتظرش بر درگاه دستان ما خیره ماند؟


ای کاش قاصدکی بودم تا پیام بهار را در گوش تو زمزمه کنم ...


ای کاش کبوتری بودم تا قاصد نگاهی باشم که چشم انتظار توست ...


ای کاش ای کاش ای کاش ...


ای کاش تنها یک لمحه صدایم را می شنیدی که روزهاست فریاد می زنم؛


با ما بیا ...


ولی افسوس افسوس افسوس ...


افسوس که ققنوس من این بار در خاکستر جنون زنده به گور شد ...


مگر نه آنکه تو از تبار شقایقان بودی؟


مگر نه آنکه دریا دریا قاصدک چشم به راه تو بود؟


ما را چه شد که نیلوفر دریائیمان را به وقت بهار غرقه در مرداب حسرت کردیم؟


ای کاش قدری بیشتر یارای بال و پر زدن داشتی ...


که من دیگر تاب تصویر چشمان بی فروغت را ندارم ...



شقایق صحرایی ( یکشنبه 2/4/1387 :: ساعت 2:38 صبح )

با یاد دوست


 


تعبیر زیبایی است؛ شما هم بخوانید ... 


 


 


شقایق صحرایی


 


به نام تنهاترین شقایق صحرایی


همان که بر تپه ای سبز و بلند در سبک ترین احساس ها رویید و در زلال ترین عشق ها شکفت.


همان که از آن بالا به جنگل افسانه ای می نگرد که چگونه تا بی کران کشیده و سرمست درختان و رودخانه های سحرآسایش است.


همان که باران های لطیف و نسیم های رها را می شناسد.


همان که هیچگاه نمی پژمرد و همیشه با طراوت می ماند.


همان که صدای چنگ را می شنود.


همان که در ابهام افق های مه آلود چشم انتظار پرستویی است که خواهد آمد و در پای او جان خواهد داد.



شقایق صحرایی ( یکشنبه 26/3/1387 :: ساعت 3:14 صبح )

با یاد دوست


 


با خودم عهد کرده بودم که شب ها زودتر بخوابم ...


یعنی از ساعت دو دیرتر نشه دیگه ...


فوق فوقش نخوابیدم، حداقل خودم را دربند این ماسماسک و صدای آزاردهنده ی دایل اپ در دل شب نکنم!


اما چه فرقی می کنه؟!


من که دیگه شدم یک عهد شکن حرفه ای!


این عهد را هم می شکنم!


 


این پست از آن دسته نوشته های صادقانه و بی ریای منه!


با ویژگی هایی که دنیای مجازی به لطف و مکاری خودش همواره واکسش زده!


مثل تاخیر ... که همیشه ی خدا همراهمه ...


و مثل وقت نشناسی که از آن لذت می برم! 


 


چه کنم؟! 


داغ خمینی را هنوز مرور نکردم ...


انگار تا این بغض نشکند و این درد تکرار نشه، این دل با خیال آسوده از سر خرداد نمی گذرد ...


 


تکراری می نویسم ...


که حرف همان است و درد همان!


 


دل ...


آری دل ...


در عزای تو دل ها می گرید ای راهبر دل!


نیمه ی خرداد هر سال این تپش تکرار می شود ...


بارها دیده ام؛ هر بار که خرداد به نیمه می رسد!


خاطرم پر ز غوغای خاطرات دور کودکیست ...


آن دم که در شهر آشوب سینه ی این قوم باروت اندوه را استشمام می کردم!


غربت روزهای نوجوانیم با ضرب آهنگ نام تو تسلی می یافت،


و تو تمام دریافت من از انقلاب بودی!


آن روزها که دستاورد دسترنج فرزندان تو در ساحل آلستر یگانه روزنه ی دریافت پیام تو بود،


تو را با نام (( امام )) شناختم!


امام؟!


و چه سخت است تعبیر این گلواژه!


سال ها نام تو زیباترین معمای ذهن پرشور من بود ؛


و امروز تنها یک عبارت از آن همه کنکاش در ذهن کودک من بر جای مانده:


(( امشب آمده ام تا همراه با برادرانم در غم هجران تو زار زار بگریم ))


این تک عبارت از مجموعه دست نوشته های کودکانی از جنس خودم، عطش مرا برای جستجوی تو صد چندان می کرد؛


(( امشب آمده ام تا همراه با برادرانم در غم هجران تو زار زار بگریم ))


شگفتا ...


و شگفتا بر آن لحظات که در پی یافتن خط عبور تو، دیار به دیار سفر کردم؛


سنگر خمین،


میعادگاه جماران،


عشق آباد بهشت زهرا!


وقتی که با ورود به حسینیه ی جماران چشمان مادرم را غرقه در اشک فراق دیدم،


تازه فهمیدم نه تنها دوری مکان ذره ای از جذبه ی نگاه تو نمی کاهد، بلکه حتی گذشت زمان نیز یارای کاستن از غم هجران تو را ندارد!


اینک می دانم که چرا خاک کوی تو، زیارتگاه رندان جهان است!


می دانم که چرا دوست می دارم با خود زمزمه کنم: (( السلام علیک یا روح الله ))


که تو خود یک حجتی!


حجتی بر انسانیت!


حجتی بر خواستن،


حجتی بر توانستن،


و حجتی بر بحول الله و قوته اقوم و اقعد!


که


من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم


چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم


 


من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم


چشم بیدار تو را دیدم و تیمار شدم



شقایق صحرایی ( سه‏شنبه 21/3/1387 :: ساعت 2:14 صبح )

با یاد دوست


 


این بار سفر شمال خیلی متفاوت بود ...


شاید به دلیل اینکه سفر کردن در میانه ی راه امتحانات خرداد بی سابقه است ...


و شاید برای اینکه از بدو ورود به کرج ترافیک راه گریبانگیرمان شد ...


 


راه انحرافی


ادامه مطلب...


شقایق صحرایی ( چهارشنبه 8/3/1387 :: ساعت 1:14 صبح )

 


با یاد دوست



 


گاهی بعضی از اظهار نظرها برای آدمی خیلی گران تمام می شود ...


چند روز پیش مقاله ای با عنوان « تعریف واژه ی آریا » که به زبان فرانسه در یکی از سایت ها نوشته شده بود نظرم را به خودش جلب کرد.


در خلال این مقاله هر چند نکات جالب توجهی در خصوص آریایی ها و خصوصا ایرانیان بیان شده، اما نویسنده تلویحا قصد دارد واژه ی آریا و آریایی را به گونه ای معنی کند که ثابت کند هیتلر به اشتباه یهودیان را غیرآریایی می دانسته و آنها را به غلط به جرم آریایی نبودنشان قتل عام می کرده است!


نویسنده معتقد است که واژه ی « آریا » از جمله واژه هایی هست که در طول زمان مورد سوء استفاده قرار گرفته اما به قول وی خوشبختانه امروز همه ی دنیا معنی آن را می دانند! چرا که امروزه همه جا واژه ی آریا و آریایی مشاهده می شود، در اروپا، در ایالات متحده، در سرزمین های پارسی و حتی در اسرائیل! بطوریکه اگر مطبوعات زرد هر کدام از شهرهای اسرائیل را ورق بزنی، واژه های آریا و آریایی را خیلی زیاد در آنها مشاهده می کنی!


قابل توجه ترین قسمت مقاله جایی هست که نویسنده علنا بیان می کند که یکی از دانشگاه های اسرائیلی در حدود سه یا چهار سال پیش با تاکید بر اینکه بهشت آدم در ایران کشف شده ادعا می کند که یهودیان آریایی هستند.


نویسنده خاطر نشان می کند: « در یکی از کتاب های من با نام « آئین اوستا » که به زبان فارسی نوشته شده، توضیح داده شده که یهودیان در اصل آریایی هستند. چرا که ریشه ی اصلی بخش عظیمی از یهودیان از منطقه ی دریای کاسپین نشات می گیرد و دریای خزر همواره جزیی از سرزمین پارسیان بوده است. از سوی دیگر نباید فراموش کرد که بهشت  آدم در کتاب عهد عتیق یا تورات در سرزمین ایران، در نزدیکی خلیج فارس و دقیقا در شوش جایی که مقبره ی دانیال قرار گرفته، تعیین شده است.»


نویسنده تا آنجا پیش می رود که به نقل از استاد فریدون جنیدی، پژوهشگر و مورخ ایرانی بیان می کند که ژرمن ها افرادی هستند که از منطقه ی کرمان مهاجرت کرده اند، (german/kerman)  و اهالی اسپانیا از اصفهان (espagne/Ispahan)  و گُل ها – یعنی ساکنان فرانسه- از گیلان که ناحیه ای در جوار دریای خزر است (gaul/gilan)  ... و در نهایت همه ی بشریت را آریایی می داند.


 


در اینکه اصل و ریشه ی بشریت به یک اصل باز می گردد شکی نیست و بحث من در اثبات آریایی بودن و یا نبودن یک قوم و یا برتری نژاد آریایی بر گونه های دیگر نیست. بلکه قصد من توجه به این نکته است که صهیونیست ها با سوء استفاده و ایجاد شبهه در بخش هایی از تاریخ که نزد عموم کمتر شناخته شده و متون قدیمی، چگونه تاریخ را به نفع خود تفسیر می کنند و برای خود تاریخ و اصل و نسب می سازند!


و من می خواهم به شیوه ی خودشان ثابت کنم که اینها نه تنها آریایی نیستند، بلکه اصلا هیچ چیزی نیستند!


کتابی دارم که اساسا نمی دانم چرا و چگونه به دست من رسیده است!!!(شاید فقط برای نوشتن این پست)


کتاب « تاریخ اروپا » نوشته شده توسط جان ریچارد گرین و منتشر شده به سال 1878 در لندن!


یعنی حداقل 20 سال قبل از تولد صهیونیسم!


در این کتاب تقسیم بندی نژادهای آریایی، سامی و ملت های غیر آریایی اروپا معرفی شده است. بطوریکه اغلب ملل ریشه ی آریایی دارند و سامی ها نژاد مهم دیگری هستند که ساکن در قسمت هایی از آسیا می باشند که در فاصله ی مابین اقوام شرقی و غربی گروه آریایی قرار دارند؛ یعنی یهودیان، فلسطینیان، سوری ها و اعراب.


کاربرد واژه ی Mohametan  به جای Islam  که نشاندهنده ی غرض ورزی نویسنده است این سوال را بوجود می آورد که اگر یهودیان سامی اند و اگر صهیونیست ها به ادعای یهودی بودنشان امروز بر سرزمین سامی ها ادعا دارند پس چرا می گویند آریایی هستیم؟


و نکته ی جالب تر اینکه هرتصل که بنیانگذار سازمان جهانی صهیونیسم و پدر صهیونیسم به شمار می آید اهل مجارستان است ... و مجارها هم به نقل از همین کتاب تاریخ اروپا تا سال 1878 از معدود اقوام اروپایی غیرآریایی بوده اند که با غلبه بر آریایی ها در سرزمین مجارستان سکنی گزیده اند. مجارها حتی هنوز هم به  زبان غیرآریایی خود تکلم می کنند و آن را در خدمت مذهب و آداب اروپایی قرار داده اند.


و چگونه از پدر غیرآریایی فرزندان آریایی متولد می شوند؟!


 نکته ی دیگر اینکه در مقاله ی « تعریف واژه ی آریا » می خوانیم که یهودیان از نواحی خزر نشات گرفته اند و نیز فرانسویان هم از گیلان! پس لابد ارض موعود همان فرانسه است! اگر گیلان نباشد!!!


و سوال بزرگ دیگر اینکه قرار داشتن بهشت آدم در سرزمین پارس چه ربطی می تواند به اسرائیل داشته باشد؟! ولو اینکه نام آن در تورات آمده باشد ...


در تورات نام بسیاری از اماکن دیگر هم آمده است؛ دجله و فرات هم از بهشت آدم عبور می کنند ...


و در افسانه های فرانسویان آدم وقتی به زمین هبوط کرد، در اصفهان فرود آمد ... (خاورمیانه ی بزرگ)


...


به گمانم دانشگاه های اسرائیلی تاکنون تنها دو فصل از کتاب اول موسی (عهد عتیق) را خوانده اند ...


به گمانم هنوز به قصه ی هابیل و قابیل نرسیده اند ...


اما من تا قصه ی ابراهیم را خوانده ام ...


و می دانم که هویت نداشته شان به قابیل می رسد ... چرا که مثل قابیل در زمین سرگردانند و خداوند بر پیشانی آنان نگاشته که انتقام هابیل را هفت برابر از قابیل بگیرید!



" If any one slays Cain, vengeance shall be taken on him sevenfold. And the Lord put a mark on Cain, lest any who came upon him should kill him".


 


 


پ.ن. از وقتی در وبلاگ « در دانشگاه تهران چه می گذرد»  خوانده ام که : « با خرید محصولات Nestle  ارتش اسرائیل را یاری کنید»، وجدانم خیلی درد می کند! به حجم تمامی شیرکاکائو هایی که در طول زندگی نوشیده ام و به قدر تمام شکلات ها و کیت کت هایی که تاکنون خورده ام!


اما چگونه می توان از یک کیلو پودر کاکائوی Nesquik  چشم پوشید؟!


آهان! کشف کردم!


نستله در سال 1866 راه اندازی شده ... زمانی که هنوز اسرائیل وجود نداشت ...


... خودم را دارم گول می زنم ... نه؟


   



شقایق صحرایی ( دوشنبه 30/2/1387 :: ساعت 5:3 صبح )

با یاد دوست


آه که چون محمد چشم از جهان فروبست، دنیا در تلخ کام کابوس مرگ فروخفت؛


کدامین همهمه پژواک فریاد فاطمه را بی بازگشت کرده است؟


کدامین شهرفرنگ چشمان مدینه را این چنین حریصانه فریفته است؟


اهریمن، چه شرافتمندانه می تازد!


جهالت، چه قدیسانه بازیافته می شود!


 


امروز حجاز، دیروز محمد است؛


پیمان غدیر در دخمه ی این سینه های سنگین زنده به گور گشته است،


صحابه برملک مولای خویش دست یازیده،


بت بزرگ خلافت از پس نقاب نفاق، سیمای سنت یافته و


سنت محمد معتکف خانه ی کوچک فاطمه گردیده؛


تا چشمی نبیند، تا گوشی نشنود؛ انذار قرآن ناطق را، تبشیر بانوی عترت را.


 


در کورسوی این کوره ی سرد، شمعی از دور سوسو می زند


و سرشک آن، نور دیدگان فاطمه؛


آن دم که این اشک فروبنشیند، مدینه در غربت خویش به قعر تاریخ هبوط خواهد کرد...


 


و زهرا منتظر است، منتظر ...


 


بر در سرای علی؛


اینجا خندق است و


                  احزاب، اصحاب


و دردانه ی احمد؛


                  رادمرد پیکار...


 


 و زهرا منتظر است، منتظر ...


 


فدک سلاح او،


                  دلیل ادعای او


                                 و بهانه ی انقلاب او...


 


 و زهرا منتظر است، منتظر ...


 


چشم افلاک امروز دوخته به راه فاطمه است


و وارث محمد؛


                 همو که خانه زاد رسالت است و دست پرورده ی رسول،


قدم در راه کوچه های تنگ مدینه می نهد؛


                 گویا محمد به عزم طائف گام برمی دارد،


تا بگوید و بازگوید و متذکر شود...


 


و زهرا منتظر است، منتظر ...


 


آنجا که مدینه نگاه از پرتو احمدی برمی تابد،


دیگر فاطمه را یارای چراغ افروزی بر فردای بی فروغ حجاز نیست ...


 


و زهرا منتظر است، منتظر ...


 


تا وثیقه ی الهی که با دستان آسمانی مریم و ساره و آسیه و کلثم در زمین به ودیعه نهاده شد،


بر شانه های یگانه مولود حریم خدا، تا سرای او، بهشت، بدرقه شود؛


و زمین به کفاره ی کفران امانت، تا صبح موعود سرگشته ی بوی فاطمه گردد ...


 


  و زهرا منتظر است، منتظر ...



شقایق صحرایی ( یکشنبه 22/2/1387 :: ساعت 3:4 صبح )

دوشنبه 13/11/82


 


     امروز صبح باز از بغداد راهی کاظمین می شویم. و این بار نخست به زیارت سید شریف مرتضی از نوادگان امام موسی کاظم می رویم که در آن سوی خیابان حرم پدربزرگشان قرار دارد.


     در نبش خیابان یک درب کوچک قهوه ای جلب نظر می کند که بر کاشی های لاجوردی بالای آن نوشته شده : « سید شریف المرتضی (ره) ». از در که وارد می شویم یک سالن کوچک مسجد مانند است با کف پوش سبزرنگ که در انتهای آن دربی چوبی قرار گرفته . از این در که وارد می شویم اتاقی بسیار کوچک، آرامگاه سید شریف مرتضی است. دعا می خوانیم، نماز زیارت بجا می آوریم و بعد به سوی حرم سیدرضی می رویم لیکن متأسفانه حرم سید رضی بسته است.


     به سوی بارگاه امام موسی کاظم و امام جوادالائمه-علیهما السلام- می شتابیم. اینبار از دربی دیگر اجازه ی دخول می گیریم. هوا ابری است و کبوتران گرداگرد دو گنبد طلایی در طواف. حیاط حرم امروز حال و هوای خاصی دارد. نمی دانم چرا اما با دیشب کمی تفاوت دارد. شاید دلیل آن آسمان ابری است و یا شاید پرواز کبوتران رها.


     وارد رواق می شویم، نماز زیارت بجا می آوریم و بعد وارد حرم می شویم. پس از زیارت بارگاه ملکوتی امامان جوادالائمه و موسی کاظم باید به هتل بازگردیم تا پس از صرف نهار راهی نجف اشرف شویم.


*  *  *


     پس از اقامه ی نماز ظهر و عصر و صرف نهار راهی نجف می شویم. طبق معمول نمی توانم در مقابل خواب مقاومت کنم. لیکن در حدود 4 ساعت بعد که چشمانم را می گشایم خود را در خیابان باریک و شلوغی می یابم که حتی در مقایسه با سایر شهرهای عراق نیز کثیف، فقیر، ویران و عقب مانده است، و من نمی توانم باورکنم که اینجا کوفه است!


     کوفه همیشه برای من یک شهر رؤیایی بوده است، کوفه برای من ... خدای من! در این سفر، در این سرزمین با اینهمه قداست! خدایا فکر می کردم که کوفه با همه جا تفاوت داشته باشد اما نه اینهمه... نه اینطور... خدای من! برای هیچ کجا به اندازه ی مسجد کوفه بی قرار نبوده ام... خدای من آیا کوفه همین جاست؟


و کمی دورتر از آن خیابان، درمیان زمین خشک وسیعی که دورتر از آن نخلستانی قرار دارد، مسجدی قلعه مانند با دیوارهای کاه گلی و گنبدی فیروزه ای خود نمایی می کند که همسفران می گویند: « اینجا مسجد کوفه است.»


     کمی که جلوتر می رویم شهر سروسامان بیشتری به خود می گیرد. اینجا نجف است، نجف، شهر شیعه و علمای آن. شهر نجف از لحاظ سازمانی، وجود دانشگاه های مختلف و حتی ادارات بزرگ و ساختمان های اداری قابل قبول است.


     از میدانی که درگوشه ی آ ن آرامگاهی با گنبد کوچک طلایی قرار دارد می گذریم. اینجا  مقبره ی آیت الله حکیم است که به تازگی بدست عمال القاعده در مراسم نماز جمعه ی شهر نجف به شهادت رسیده اند. در خیابان منتهی به آن و در مهمانسرای الغفران مستقر می شویم و پس از تازه کردن وضو، به همراه هم کاروانیان راهی حرم امام علی (ع) می شویم. بنا به گفته ی ساعد تا حرم راهی نیست و باید مسیر را پیاده پیمود. تابلویی در نزدیکی هتل نشان می دهد که یک کیلومتر با حرم فاصله داریم. به هرحال با پای پیاده به راه می افتیم.


     به کنار مقبره ی آیت الله حکیم و دیگر شهدای نمازجمعه ی نجف می رسیم. از دور زیارت می کنیم و وارد خیابان اصلی می شویم که در انتهای آن گنبد طلایی و نورانی امام امیرالمؤمنین علی (ع) خود نمایی می کند. هوا دیگر تاریک شده است. تا میانه ی خیابان با پای پیاده ( که راه کمی هم نیست) پیش می رویم که به تعدادی پلیس عراقی برمی خوریم. به توصیه ی آنان باید ادامه ی مسیر را با اتومبیل پیمود و در همان لحظه یک مینی بوس قدیمی از راه می رسد و تمام اعضای کاروان که به تعداد صندلی های یک اتوبوس هستند سوار بر یک مینی بوس آنتیک می شوند.


     از یکی از خیابان های فرعی وارد محوطه ای می شویم کوچه مانند که در دوسوی آن مقبره های بلند و عجیب شکل قراردارد. اینجا قبرستان وادی السلام است. در میان این قبرستان غریب که حتی شکل ظاهری مقبره های آن با تمام آرامگاه های جهان متفاوت است و برای کسی چون من که اطلاع قبلی از عظمت و قداست آن نداشتم اینقدر غریب به نظر می رسد و شکل ظاهری آن به اندازه ای وهم آلود و سؤال برانگیزاست که زائر را از وجوه دیگر آن دور می سازد، ناگهان چشمم به تابلوی سفید کوچکی می افتد که بر روی آن حک شده: «مقبره ی حضرت هود(ع) و حضرت صالح(ع)»! و اینجاست که تازه من می فهمم و می پرسم که «اینجا کجاست؟»


     افسوس که شب هنگام است، افسوس که در بن بست ماندن عراق مانع آن شده که تمامی زوایای آن و حداقل مکان هایی که اهمیت ویژه در فرهنگ اسلامی دارند، معرفی شوند. افسوس که هیچکس نیست و نمی داند که برایم بگوید چه کسانی اینجا مدفونند. افسوس که زائران علی(ع) از کنار قبور پیامبران و علمای پیروعلی که مسلماً هریک ذره ای از بار دوش علی را درک کرده اند، اینگونه بی تفاوت که مطمئناً ناشی از ناآگاهی است می گذرند. شاید به جراٌت بتوان گفت که اگر وادی السلام همین ظاهر متفاوت و غریب را نداشت، مانند گورستان های دیگر حتی نگاهی بر آن انداخته نمی شد و افسوس و صد افسوس اگر کسی باید بداند خود من نیز مسئولم در مقابل این نادانایی و این نادانی که به من ثابت می کند که چقدر نا آگاهی!


     هنوز بهت زده از نوشته ی آن تابلوی سفیدم که صدای یکی از هم کاروانیان را می شنوم که می گوید:« من به داخل قبرستان رفتم و خطی به دور خود با تکه ای چوب کشیدم چرا که می گویند ارواح مؤمنین و مؤمنات هر شب در وادی السلام گرد می آیند و اگر چنین کنی با روح آنان محشور و ماٌنوس می شوی!»


     ... برایم بسیار لذت بخش است و بیشتر از آن باور نکردنی ... فکرش را بکن... داستان پیامبران هزاران سال پیش را از کودکی در کتاب ها خوانده ای و یا در لابه لای آیات قرآن هر بار چیزی از آنها شنیده ای و بعد یکمرتبه در یک شب، خود را در کنار آرامگاه ایشان می یابی!


*  *  *


از وادی السلام وارد خیابان گل آلودی می شویم که نهایتا ما را به حرم امام علی (ع) رهنمون می سازد. حدود 500 متر که راه می پیماییم، کم کم دیوارهای آجری و خشتی حرم مولا، نمایان می شود. در جوار یکی از ابواب ورودی که روبروی آن نماد ذوالفقار قرار دارد، سلام می دهیم و اذن دخول می گیریم. با چرخشی بدور حرم، از درب دیگری وارد حیاط حرم می شویم.


ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه از قول ابوالقاسم بلخی نقل کرده است که « چون حضرت علی (ع) به شهادت رسید، فرزندان آن حضرت خواستند مدفن ایشان را پوشیده نگاه دارند تا مبادا بنی امیه، مسأله ای پیش آورد. از این رو، مردم را در مورد محل آرامگاه آن حضرت به اشتباه انداختند.»


بدین ترتیب تا سال ها کسی نمی دانست که قبر آن حضرت کجاست. برخی سخن از دفن پیکر امام در حیاط قصرالاماره راندند. بعضی نیز از تدفین پیکر مطهر حضرت در مدینه و در جوار قبر حضرت فاطمه زهرا(س) خبر می دادند. شاید در سحرگاه بیست و یکم ماه مبارک رمضان، هنگامی که چند شتر، با تابوت هایی برپشت، راه بیابان در پیش گرفتند یا قبور متعددی که در کوفه تهیه شده بود، توانسته بود آنگونه که فرزندان آن حضرت می خواستند دشمنان را به اشتباه بیندازند.


اما در تمامی این سال ها، غریین، مکانی در نجف، به آرامی، چهره ی خورشید را در خود داشت و زبان از کام در نیاورد. اما هنگامی که یکی از خلفای عباسی به سال 170 هجری دیواری و گنبدی بر آرامگاه حضرت ساخت، به تدریج غریین بر همگان آشکار شد.    


خدای من چقدر با طراوت و نورانی است! خدای من چه عظمتی دارد بارگاه علی!


گنبد طلایی، ریسه های کشیده از مناره های طلایی، پرواز کبوتران و تابلویی از چهره ی مقدس امام که بر روی آن نوشته شده: « وعده ی دیدار، عید غدیر، ساعت 11 صبح»  ... و هیچ غربتی در این حریم احساس نمی کنی.


نماز مغرب و عشا را در میانه ی حیاط صحن امام به جا می آوریم و نیز نماز زیارت امام امیرالمؤمنین (ع)، حضرت آدم و حضرت نوح (ع) را در شبستانی روبروی ایوان طلایی امام.


پس از قرائت فاتحه بر روح پاک حاج شیخ عباس قمی، گردآورنده ی کتاب شریف مفاتیح الجنان، که در یکی از شبستان های روبروی ایوان طلایی مدفون هستند، به داخل حرم مولای متقیان علی (ع) می رویم. با گذر از دیواری مرمرین، ناگاه خود را در تسخیر بارگاه امام علی (ع) می یابی.


ضریح امام با گشاده رویی به پیشوازت می آید و غبار خستگی راه را به یکباره از تنت می زداید؛ بلافاصله پس از گذشتن از کنار دیواری سپید، بهت زده خود را در چند قدمی ضریح مولا می یابی و در یک لحظه غروری شرمگین سراسر وجودت را فرامی گیرد که به یکباره در آغوش امام قرار می گیری و در همان لمحه خجلت زده از آنکه بی مقدمه و ناخودآگاه، به حریم مولا اینهمه نزدیک شده ای!


آخر اینجا حرم علی است! نسخه ی اعلای انسان، همسر اعلای زهرا، وصی اعلای نبی، بنده ی اعلای الله، رهبر اعلای اسلام و راهبر اعلای تاریخ!


عزت و صلابت صاحبخانه، زبان زائر دلباخته را قاصر و شکوه و جلال حریم، دل زائر عاشق را لرزان از تکبر می کند!


فخر فروشی، تکبر، افتخار و بالیدن به شیعه ی علی ولی الله بودن!


در کجای زمین بیش از این حریم شیعه را پشت و پناهی هست؟ در کجای زمان بیش از این لحظه می توان فریاد کرد که مولای من علیست؟ و در کدامین حریم بیش از این حرم می توان نشانی فاطمه را علی گرفت؟


حرم امام علی (ع) بیش از هر مکان زیارتی دیگر در عراق، برای من شادی و نشاط آور است. نور سبزرنگ داخل ضریح، آنچنان دلربایی می کند که شادی شیرینی را از زیارت توشه ی راه زائر علی می گرداند. شادی، شور، نیرو، توان، قدرت و انگیزه برای رهروی راه مولا در طی سیر الی الله بی شک می باید از حریم صاحبخانه در دل زائر القا شود و زائر خسته بدون آنکه مجالی یابد تا بیندیشد که حال که اینهمه راه آمده ام، از علی چه بخواهم؟! ... بیخود از خود، بی خبر از روزگار خود و بی توجه به دنیای خود، بی پرده در معرض تابش انوار یقین علی (ع) قرار می گیرد و این شیرین ترین پیشکش صاحب خانه ای است که میهمانانش ره یافتگان به حریم عدل از لابه لای کوره راه های ظلم و نفاقند.


آری میهمانان علی (ع) همان اندک رستگاران عالمند که از پشت نقاب سقیفه، از ورای کشورگشایی های عمر، از لابه لای تارو پود پیراهن عثمان، از میان حلقه ی انگشتری ابوموسی، از نقش جبین های کبود از سجده ی نهروانیان و از فراز کاخ سبز دمشق، خانه ی  فاطمه را یافتند؛ تنها کشتی رهایی یافته از طوفان نفاق که اینک چون نگینی بر انگشتری تاریخ، یکه و تنها خودنمایی می کند. و امروز دوان دوان خود را به محبوب و معشوق او رسانده و از او می پرسند: علی جان! کجاست زهرای تو؟


من امشب به سوی حرم امین خدا پرواز کرده ام تا از مولایم بپرسم: آقای من! بعد از زهرا، بدون زهرا بر تو چه گذشت؟


امشب دوان دوان آمده ام تا سر بر آستان علی گذارم و او قصه ی فاطمه را برایم باز گوید.


امشب شتابان آمده ام تا باری از غم از دست دادن فاطمه را بر دوش کشم.


امشب پرسان پرسان آمده ام تا مولایم مرا بپذیرد و محرم رازهای زهرای عزیزش گرداند.


و امشب هراسان آمده ام تا بوی خانه ی فاطمه را از حرم علی جانش استشمام کنم، آمده ام تا عطر بهشت را از دستان عزیزان پیامبر بستانم و خود را قفلی بر ضریح ساقی کوثر گردانم.



شقایق صحرایی ( چهارشنبه 10/11/1386 :: ساعت 1:13 صبح )

 


با یاد دوست


 


     یکشنبه 12/11/82


 


     امروز روزعرفه است، روز نیایش، آغازین روز نهضت امام حسین (ع) و همه آرزومند زیارت کربلا.


     با اصرار زائرین برنامه ی امروز تغییر می کند و ما راهی کربلا می شویم.


     صبح زود سوار بر اتوبوس تعویض شده می شویم. این بار فضای داخل اتوبوس کاروان ما هم حال و هوای خاصی دارد. ساعد راننده ی اتوبوس بسیار زرنگ است. پرچم های نصب شده در ماشین و بعد پخش آیات قرآن از تلویزیون اتوبوس نشاندهنده ی آن است که خود راننده نیز صاحب دل است.


     راهی کربلا می شویم، مسافتی را می پیماییم، اما در 70 کیلومتری کربلا به سربازان امریکایی برمی خوریم که جاده را مسدود کرده اند. ساعد تعلل نمی کند، راه دیگری را در پیش می گیرد و راه دوباره مسدود است. این بار مشخص می شود که انفجار بمب در جاده ی اصلی بغداد- کربلا موجب مسدود شدن راه شده است. اما ساعد زیرک تر و مشتاق تر است. پرسان پرسان راه جدیدی می یابد. راهی دوست داشتنی و مطابق آنچه که من می خواهم ... راه کربلا را از ساحل فرات در پیش می گیریم و اینجا گویی تجلی و مصداق حقیقی بین النهرین است برای من. فرات، نخلستان های پیاپی، دام های محلی و زندگی رنج زده ی انسان هایی وامدار تمدنی به قدمت تمام تاریخ بشریت، در ذهن من که سرگرم مرور این گفته های میثم است که « بین النهرین آنقدر حاصلخیز و غنی است که توانسته با وجود تبدیل شدن به یک بن بست در طول اینهمه سال دوری از دنیا نیاز غذایی خود را تأمین کند ... بین النهرین خواستگاه اصیل ترین تمدن هاست ... » ،این پرسش را مطرح می کند که « چرا؟»


چرایی بر تک تک لحظه های گذشته بر این سرزمین!


     براستی چرا؟ چرا در مهد تمدن بشریت، تنها نشانه ی تمدن ماهواره هایی است که بعضا" بر بام کلبه های قدیمی و فروریخته ی نخلستان ها به چشم می خورد، و زندگی انگار در رکود محض است... تنها چیزی که در اینجا جریان دارد آب فرات است که در این منطقه فرات نیز تهی دست به نظر می رسد ... در مقایسه با سایر مکان ها کم عرض، بدون سامان و نهرمانند.


    



 


مشغول کندوکاو و بررسی این منطقه ام که با فریاد « صل علی محمد و آل محمد» راننده به خود می آیم. صدای ناله و گریه ی همسفران به دنبال نوحه سرایی حاج آقا صادقی بلند می شود... خدای من «اینجا کربلاست!» ... حتی امروز که آن خاطرات را مرور می کنم باور نمی کنم چه رسد به آن لحظه! همیشه فکر می کردم و در آن لحظه نیز « من کجا و کربلا کجا!» همیشه می پنداشتم که من برای پاگذاشتن بر خاک کربلا لایق نیستم. همیشه کربلا را دورتر از آن می دیدم که روزی بخواهم هوای آن را تنفس کنم. کربلا، همیشه برای من یک مکان افسانه ای و ماورای دنیا بوده ولی امروز من بر روی همین زمین، آن هم در سرزمینی که هیچ حائلی بجز چند ردیف سیم با ایران ما ندارد، کربلا را می بینم و من باور نمی کنم که بالاخره به کربلا رسیده ام!


 


     پس از گذشتن از چند خیابان، بر سر کوچه ای از اتوبوس پیاده می شویم. با عبور از کوچه به یک خیابان می رسیم : خیابانی مملو از دست فروش عرب و زائران عجم که درانتهای آن حرم حضرت ابوالفضل العباس (س) قرار دارد. از همان دور سلام می گوییم و از میان ازدحام خیابان، دوش به دوش دیگر زائران به سوی حرم شتابان حرکت می کنیم. اینجا حرم حضرت ابوالفضل است... آخر می دانی پیش از زیارت مرقد مطهر امام حسین(ع) می بایست از علمدار ایشان رخصت گرفت.


     اذن دخول می گیریم ... وارد صحن می شویم ... خدای من چه حال غریبی دارد... شبستان های کاشی کاری، گنبد طلایی و پرچم سرخ پیوسته در اهتزاز. در حیاط مملو از زائر حرم با یک بطری آب، وضو می گیریم ... نماز ظهر و عصر و نماز زیارت می خوانیم و برای زیارت علمدار حسین(ع) داخل حرم می شویم. حرم لبریز از زائر است، از دور که ضریح را نظاره می کنیم به ناچار بازمی گردیم و در حیاط حرم زیارت خود را ادامه می دهیم.


  


 



 


شگفتا! نم نم بارانی هوای حرم را دگرگون می کند. و من از این قطرات می پرسم : « آه! کجا بودید شما در روز عاشورا تا لبان حسین مرا سیراب کنید؟» ای باران ببار! ببار چون دل های این زائران که در روز عرفه بعد از قرن ها برای مظلومیت حسین بارانی است. ببار و لبان تشنگان زیارت ساقی حسین را سیراب کن که اینها بالاخره رسیده اند، پس از 1400 سال به کربلا رسیده اند.


     به قصد شرکت در مراسم روز عرفه و تلاوت دعای آن از حرم حضرت عباس خارج می شویم ... و اینجا بین الحرمین است، مملو از جمعیت. از سمت چپ صدای مداحان ایرانی به گوش می رسد و جمعیت چند هزار نفری که باهم دعای روز عرفه را تلاوت می کنند. کمی جلوتر می رویم، ولی گویا زائرسرای بین الحرمین دیگر حجره ای برای ما ندارد. حتی نمی توان وارد قسمت اصلی آن شد.


 


 




به داخل حرم حضرت ابوالفضل باز می گردیم که این بار خلوت تر شده و دعای عرفه را همنوا با دیگر کاروانیان زمزمه می کنیم ... نسیم ملایم و باران نمناک حرم بوی خاک خالص و ناب کربلا را در فضای اطراف پراکنده کرده است.


 


*  *  *


     نزدیک غروب است و باید به بغداد بازگشت. ازهمان خیابان باریک بازمی گردیم. در بازگشت از شهر به نخلستان های اطراف می رسیم و غروب خونین کربلا. توصیف غروب کربلا برایم غیرممکن است. تاکنون غروبی چنین سرخ و آتشین ندیده ام. احساس می کنم که این آفتاب دیگر بار با قلبی داغدار از مصیبت حسین خون گریه می کند و می رود تا لباس سیاه عزا را برتن کند... آخر می دانی آن یگانه چشمی که از عاشورای 61 تاکنون بدون هیچ تغییری هنوز پابرجا مانده، همین آفتاب است و به یقین شاهد عینی آن مصیبت عظیم بودن و پابرجا ماندن صبری به عظمت خورشید می خواهد، و حال آنکه او نیز هر شامگاه در وداع  با پرچم سرخ بارگاه سیدالشهداء به سوگواری می نشیند و برای او و یارانش و شهیدان راه او خون گریه می کند.


     من و همسفرانم نمی توانیم چشم از این زائر هر روزه بگردانیم. احساس می کنم آفتاب می خواهد برایم تمام رازهایش را فریاد کند، می خواهد برایم بگوید ولی زبان گفتن ندارد و من سراپا گوش تا حرف هایش را بشنوم ... او تمام تلاش خود را کرد و من نیز در تمام مدت چشم در چشم او دوخته بودم، به او التماس می کردم که غروب مکن!



 




 



 ای یگانه چشم بیدار به جا مانده از عاشورا، نگاه خود را از من دریغ مدار! ولی او بعد از آنکه سوگواری آتشین خود را به پایان رساند، شبی دیگر در عزای حسین، تمام آسمان را سیاه پوش کرد.


 


پ.ن.1. عکس ها از وبلاگ زیباترین شکیب امانت گرفته شده و حق کپی آن محفوظ می باشد.


پ.ن.2. خاطرات سفر اینجانب مربوط به روزعرفه سال 1382 می باشد و عکس ها عرفه امسال یعنی سال 1386 توسط زیباترین شکیب عزیزم تهیه شده است.


پ.ن.3. غروب کربلا ...


پ.ن.4. ...


پ.ن.5. التماس دعا


 



شقایق صحرایی ( سه‏شنبه 2/11/1386 :: ساعت 1:26 صبح )

 


با یاد دوست


 


     پس از صرف نهار در رستوران زرشکی رنگ هتل که مرا به یاد فیلم های سوری می اندازد و کمی استراحت راهی کاظمین می شویم.


     هنوز در آغاز راهیم که صدای بوق اتوبوس بلند می شود و ابوعلی و شاگردش سرگردان که چه کنند. مشکل از فیلتر است. با تدبیر همسفران مشکل حل شده و به راه ادامه می دهیم.


     بغداد همان گونه است که دیده بودم، اما هر چه پیش می رویم کثیف تر، خلوت تر و غریب تر به نظر می رسد. با وجود آبادی و استحکام ساختمانی که دارد اما کاملا" شبیه یک پایتخت فروریخته و جنگ زده است: چراغ های راهنمایی خاموش، پلیس در هیچ کجای شهر دیده نمی شود. فعالیت، شور و جنبشی که یک پایتخت دارد در خفقان، سکوت و درهمی مردم شهر خاموش شده است. تنها شور و شوقی که حس می شود صدای بوق اتوبوس های قدیمی است که بوق کشان رد می شوند... ساختمان های بلند سوخته، اتومبیل های منفجر شده...


     از پلی بر روی دجله می گذریم. اینجا بین النهرین است و این سوی پل ویران تر از جانب دیگر آن است. گویی بغداد در یک سوی دجله و کاظمین در سوی دیگر آن است. شهر فقیرانه و مستضعف نشین می شود و بالاخره ابوعلی ما را به کاظمین می رساند.  


 



 


کوچه ای را پیاده می گذرانیم تا به خیابان اصلی می رسیم. در انتهای خیابان دو گنبد طلایی تو را به سوی خود فرا می خواند. از میان خیابان پر از اتومبیل و پر از دست فروش و پر از گاری و دود و دم که نسبتا" هم طولانی است می گذریم و به درب حرم می رسیم... السلام علیک یا موسی بن جعفر، السلام علیک یا جوادالائمه... وارد حیاط حرم می شویم و دیگر نزدیک غروب است.