به مردم بياموز و دانش ديگران را فراگير، تا دانش خود را استوار کرده [امام حسن عليه السلام]
چهارشنبه 10 بهمن 1386 , ساعت 1:13 صبح

 


با ياد دوست


 


     يکشنبه 12/11/82


 


     امروز روزعرفه است، روز نيايش، آغازين روز نهضت امام حسين (ع) و همه آرزومند زيارت کربلا.


     با اصرار زائرين برنامه ي امروز تغيير مي کند و ما راهي کربلا مي شويم.


     صبح زود سوار بر اتوبوس تعويض شده مي شويم. اين بار فضاي داخل اتوبوس کاروان ما هم حال و هواي خاصي دارد. ساعد راننده ي اتوبوس بسيار زرنگ است. پرچم هاي نصب شده در ماشين و بعد پخش آيات قرآن از تلويزيون اتوبوس نشاندهنده ي آن است که خود راننده نيز صاحب دل است.


     راهي کربلا مي شويم، مسافتي را مي پيماييم، اما در 70 کيلومتري کربلا به سربازان امريکايي برمي خوريم که جاده را مسدود کرده اند. ساعد تعلل نمي کند، راه ديگري را در پيش مي گيرد و راه دوباره مسدود است. اين بار مشخص مي شود که انفجار بمب در جاده ي اصلي بغداد- کربلا موجب مسدود شدن راه شده است. اما ساعد زيرک تر و مشتاق تر است. پرسان پرسان راه جديدي مي يابد. راهي دوست داشتني و مطابق آنچه که من مي خواهم ... راه کربلا را از ساحل فرات در پيش مي گيريم و اينجا گويي تجلي و مصداق حقيقي بين النهرين است براي من. فرات، نخلستان هاي پياپي، دام هاي محلي و زندگي رنج زده ي انسان هايي وامدار تمدني به قدمت تمام تاريخ بشريت، در ذهن من که سرگرم مرور اين گفته هاي ميثم است که « بين النهرين آنقدر حاصلخيز و غني است که توانسته با وجود تبديل شدن به يک بن بست در طول اينهمه سال دوري از دنيا نياز غذايي خود را تأمين کند ... بين النهرين خواستگاه اصيل ترين تمدن هاست ... » ،اين پرسش را مطرح مي کند که « چرا؟»


چرايي بر تک تک لحظه هاي گذشته بر اين سرزمين!


     براستي چرا؟ چرا در مهد تمدن بشريت، تنها نشانه ي تمدن ماهواره هايي است که بعضا" بر بام کلبه هاي قديمي و فروريخته ي نخلستان ها به چشم مي خورد، و زندگي انگار در رکود محض است... تنها چيزي که در اينجا جريان دارد آب فرات است که در اين منطقه فرات نيز تهي دست به نظر مي رسد ... در مقايسه با ساير مکان ها کم عرض، بدون سامان و نهرمانند.


    



 


مشغول کندوکاو و بررسي اين منطقه ام که با فرياد « صل علي محمد و آل محمد» راننده به خود مي آيم. صداي ناله و گريه ي همسفران به دنبال نوحه سرايي حاج آقا صادقي بلند مي شود... خداي من «اينجا کربلاست!» ... حتي امروز که آن خاطرات را مرور مي کنم باور نمي کنم چه رسد به آن لحظه! هميشه فکر مي کردم و در آن لحظه نيز « من کجا و کربلا کجا!» هميشه مي پنداشتم که من براي پاگذاشتن بر خاک کربلا لايق نيستم. هميشه کربلا را دورتر از آن مي ديدم که روزي بخواهم هواي آن را تنفس کنم. کربلا، هميشه براي من يک مکان افسانه اي و ماوراي دنيا بوده ولي امروز من بر روي همين زمين، آن هم در سرزميني که هيچ حائلي بجز چند رديف سيم با ايران ما ندارد، کربلا را مي بينم و من باور نمي کنم که بالاخره به کربلا رسيده ام!


 


     پس از گذشتن از چند خيابان، بر سر کوچه اي از اتوبوس پياده مي شويم. با عبور از کوچه به يک خيابان مي رسيم : خياباني مملو از دست فروش عرب و زائران عجم که درانتهاي آن حرم حضرت ابوالفضل العباس (س) قرار دارد. از همان دور سلام مي گوييم و از ميان ازدحام خيابان، دوش به دوش ديگر زائران به سوي حرم شتابان حرکت مي کنيم. اينجا حرم حضرت ابوالفضل است... آخر مي داني پيش از زيارت مرقد مطهر امام حسين(ع) مي بايست از علمدار ايشان رخصت گرفت.


     اذن دخول مي گيريم ... وارد صحن مي شويم ... خداي من چه حال غريبي دارد... شبستان هاي کاشي کاري، گنبد طلايي و پرچم سرخ پيوسته در اهتزاز. در حياط مملو از زائر حرم با يک بطري آب، وضو مي گيريم ... نماز ظهر و عصر و نماز زيارت مي خوانيم و براي زيارت علمدار حسين(ع) داخل حرم مي شويم. حرم لبريز از زائر است، از دور که ضريح را نظاره مي کنيم به ناچار بازمي گرديم و در حياط حرم زيارت خود را ادامه مي دهيم.


  


 



 


شگفتا! نم نم باراني هواي حرم را دگرگون مي کند. و من از اين قطرات مي پرسم : « آه! کجا بوديد شما در روز عاشورا تا لبان حسين مرا سيراب کنيد؟» اي باران ببار! ببار چون دل هاي اين زائران که در روز عرفه بعد از قرن ها براي مظلوميت حسين باراني است. ببار و لبان تشنگان زيارت ساقي حسين را سيراب کن که اينها بالاخره رسيده اند، پس از 1400 سال به کربلا رسيده اند.


     به قصد شرکت در مراسم روز عرفه و تلاوت دعاي آن از حرم حضرت عباس خارج مي شويم ... و اينجا بين الحرمين است، مملو از جمعيت. از سمت چپ صداي مداحان ايراني به گوش مي رسد و جمعيت چند هزار نفري که باهم دعاي روز عرفه را تلاوت مي کنند. کمي جلوتر مي رويم، ولي گويا زائرسراي بين الحرمين ديگر حجره اي براي ما ندارد. حتي نمي توان وارد قسمت اصلي آن شد.


 


 




به داخل حرم حضرت ابوالفضل باز مي گرديم که اين بار خلوت تر شده و دعاي عرفه را همنوا با ديگر کاروانيان زمزمه مي کنيم ... نسيم ملايم و باران نمناک حرم بوي خاک خالص و ناب کربلا را در فضاي اطراف پراکنده کرده است.


 


*  *  *


     نزديک غروب است و بايد به بغداد بازگشت. ازهمان خيابان باريک بازمي گرديم. در بازگشت از شهر به نخلستان هاي اطراف مي رسيم و غروب خونين کربلا. توصيف غروب کربلا برايم غيرممکن است. تاکنون غروبي چنين سرخ و آتشين نديده ام. احساس مي کنم که اين آفتاب ديگر بار با قلبي داغدار از مصيبت حسين خون گريه مي کند و مي رود تا لباس سياه عزا را برتن کند... آخر مي داني آن يگانه چشمي که از عاشوراي 61 تاکنون بدون هيچ تغييري هنوز پابرجا مانده، همين آفتاب است و به يقين شاهد عيني آن مصيبت عظيم بودن و پابرجا ماندن صبري به عظمت خورشيد مي خواهد، و حال آنکه او نيز هر شامگاه در وداع  با پرچم سرخ بارگاه سيدالشهداء به سوگواري مي نشيند و براي او و يارانش و شهيدان راه او خون گريه مي کند.


     من و همسفرانم نمي توانيم چشم از اين زائر هر روزه بگردانيم. احساس مي کنم آفتاب مي خواهد برايم تمام رازهايش را فرياد کند، مي خواهد برايم بگويد ولي زبان گفتن ندارد و من سراپا گوش تا حرف هايش را بشنوم ... او تمام تلاش خود را کرد و من نيز در تمام مدت چشم در چشم او دوخته بودم، به او التماس مي کردم که غروب مکن!



 




 



 اي يگانه چشم بيدار به جا مانده از عاشورا، نگاه خود را از من دريغ مدار! ولي او بعد از آنکه سوگواري آتشين خود را به پايان رساند، شبي ديگر در عزاي حسين، تمام آسمان را سياه پوش کرد.


 


پ.ن.1. عکس ها از وبلاگ زيباترين شکيب امانت گرفته شده و حق کپي آن محفوظ مي باشد.


پ.ن.2. خاطرات سفر اينجانب مربوط به روزعرفه سال 1382 مي باشد و عکس ها عرفه امسال يعني سال 1386 توسط زيباترين شکيب عزيزم تهيه شده است.


پ.ن.3. غروب کربلا ...


پ.ن.4. ...


پ.ن.5. التماس دعا


 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[26/5/1387- 2:17 ص] ليت شعري
[آرشيو شده ها]