با ياد دوست
« دمدمه هاي ارديبهشت، اصفهان چون شاهزاده ي افسون شده ي افسانه است که طلسمش را شکسته اند و آرام و آرام از خواب بيدار مي شود. شکوفه هاي به و بادام، روياهاي پرپرشده ي اويند و بيدمجنون، معشوقه اي که زلف هاي خود را بر او افشانده است. اما بهار جاويدان، در اين رنگ ها و نقش هاي کاشي ها جاي دارد؛ بهار منجمد و رمزآلود، چنان که گويي کالبد بنا مينايي است که روح ايران را در آن حبس کرده اند.»
صفير سيمرغ، دکتر محمد علي اسلامي ندوشن

بسيارغرورآفرين است که ريشه در خاک سرزميني دوانده باشي که حتي آبراه هايش حساب و کتاب دارد و ميراث تدبير گذشتگان است. بسيار طاقت فرساست اگر در اين موزه ي زنده ي تاريخ، بارسنگين نگاه يک ناظررا بردوش کشي و بار بسيار سنگين تري را متحمل مي شوي اگر در اين ميان خود را يک شاهد بداني!
مي داني شهري که « حتي آبراه هايش حساب و کتاب دارد» يعني چه؟
يعني آسمان اين شهر از قله ي نيلگون گنبد مسجد شيخ لطف الله آغاز مي شود.
يعني آنگاه که بي اعتنا از معبري مي گذري، شايد گذر ديگري سنگ بنيان اين گذرگاه باشد.
يعني در طي روزگاراني در اين شهر، خزينه اي آب تنها با حرارت يک شمع، همواره گرم و فروزان بوده است.
يعني وقتي از کنار آرامگاه پيشينيان عبور مي کني، بر خاکي قدم بر مي داري که قدمت آن با خلقت آسمان و زمين برابري مي کند. مگر نه آنکه آنگاه که پروردگار جهانيان امر خلقت آسمان ها و زمين را به کمال رساند، جايي از همين خاک – همان که لسان الارضش مي گويند – لب به سخن گشود و آفريدگار جهانيان را ستود؟
يعني اينکه نه تنها زندگي هرگز در اين زاينده شهر از جريان بازنايستاده، بلکه هر بار رنگ و بوي و شکلي نوين يافته ... اينجاست که چهار مسجد جامع، ستون هاي شهر گنبدهاي فيروزه اي لقب مي گيرند و کليمي و نصراني و محمدي صميمانه ترين همسايگي ديوار به ديوار را تجربه مي کنند.
پس اگر در اين چکيده ي اجتماع بشريت قلم من نداند که کجا، کي، چرا و چگونه مي بايست بر لوح دفتر بلغزد، فردا در پيشگاه جهاني مورد پرسش قرار خواهد گرفت و اسد الله خان آميرزا بنويس « نون و القلم » جلال آل احمد، چه حکيمانه به حميد مي گويد که: « پسرم! تمام حرف هاي دنيا سي و دوتاست، از الف تا ي. از اول بسم الله تا تاي تمت ... مي خواهم بگويم از آنچه خدا گفته و توي کتاب هاي آسماني پيغمبرها نوشته تا حرف هايي که فيلسوف ها گفته اند و شعرا توي ديوان هاشان رديف کرده اند، تا آنچه شما بچه مکتبي ها مي خوانيد و من در تمام عمرم براي مشتري هايم نوشته ام، همه ي حرف و سخن هاي عالم از همين 32 تا حرف درست شده. به هر زباني که بنويسي: ترکي يا فارسي يا عربي يا فرنگي. گيرم يکي دوتا بالا و پايين برود. اما اصل قضيه فرق نمي کند...
مي خواهم بگويم مبادا يک وقت اين کوره سوادي که داري جلوي چشمت را بگيرد و حق را زير پابگذاري. يادت هم باشد که ابزار کار شيطان هم همين سي و دو تا حرف است. حکم قتل همه ي بيگناه ها و همه ي گناهکارها را هم با همين حروف مي نويسند. حالا که اينطور است مبادا قلمت به ناحق بگردد و اين حروف در دست تو يا روي کاغذت بشود ابزار کار شيطان!
آره پسرجان، وصيت بابام اين بود. ارثش هم همين بود براي من که تنها پسرش بودم ... اما وقتي به سن من رسيدي و پشت اين دستگاه نشستي، مي فهمي بابام چه ارثي براي من گذاشته که من هم براي تو مي گذارم.»
پ.ن.1. بگذريم از اين بحث بي سرانجام که حق آنست که روز اصفهان 3 ارديبهشت باشد يا اول آذرماه! (هر چند نبايد گذشت)
اصلا چه تفاوتي مي کند؟! براي آذرين صفتي چون من که دلباخته ي ارديبهشت اصفهان است و شيفته ي هر رنگ و هر کوي و هر فصل و هر روز اصفهان!
پ.ن.2. چقدر دلم برايش تنگ شده ...
براي اصفهانم ...
براي بهار اصفهانم ...
يک ماه گذشت و من همچنان محبوس در قلب اصفهان!
اما امروز اين پيله را در هم مي پيچم و خود را به ارديبهشت اصفهان مي رسانم!
پ.ن.3.سالهاست که در سر هواي سفر به نصف جهان دارم ...
از اصفهان به اصفهان!
اما رفيق راه؟!
پ.ن.4. دل نگران اصفهانم ...
چه بايد کرد و چه مي توان کرد؟
پ.ن.5. براي اصفهان چه کرده ام؟
اصفهانا! شهروند شايسته اي برايت بوده ام؟!
پ.ن.6. فرزند صالح چطور؟
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ




