با یاد دوست
با خودم عهد کرده بودم که شب ها زودتر بخوابم ...
یعنی از ساعت دو دیرتر نشه دیگه ...
فوق فوقش نخوابیدم، حداقل خودم را دربند این ماسماسک و صدای آزاردهنده ی دایل اپ در دل شب نکنم!
اما چه فرقی می کنه؟!
من که دیگه شدم یک عهد شکن حرفه ای!
این عهد را هم می شکنم!
این پست از آن دسته نوشته های صادقانه و بی ریای منه!
با ویژگی هایی که دنیای مجازی به لطف و مکاری خودش همواره واکسش زده!
مثل تاخیر ... که همیشه ی خدا همراهمه ...
و مثل وقت نشناسی که از آن لذت می برم!
چه کنم؟!
داغ خمینی را هنوز مرور نکردم ...
انگار تا این بغض نشکند و این درد تکرار نشه، این دل با خیال آسوده از سر خرداد نمی گذرد ...
تکراری می نویسم ...
که حرف همان است و درد همان!
دل ...
آری دل ...
در عزای تو دل ها می گرید ای راهبر دل!
نیمه ی خرداد هر سال این تپش تکرار می شود ...
بارها دیده ام؛ هر بار که خرداد به نیمه می رسد!
خاطرم پر ز غوغای خاطرات دور کودکیست ...
آن دم که در شهر آشوب سینه ی این قوم باروت اندوه را استشمام می کردم!
غربت روزهای نوجوانیم با ضرب آهنگ نام تو تسلی می یافت،
و تو تمام دریافت من از انقلاب بودی!
آن روزها که دستاورد دسترنج فرزندان تو در ساحل آلستر یگانه روزنه ی دریافت پیام تو بود،
تو را با نام (( امام )) شناختم!
امام؟!
و چه سخت است تعبیر این گلواژه!
سال ها نام تو زیباترین معمای ذهن پرشور من بود ؛
و امروز تنها یک عبارت از آن همه کنکاش در ذهن کودک من بر جای مانده:
(( امشب آمده ام تا همراه با برادرانم در غم هجران تو زار زار بگریم ))
این تک عبارت از مجموعه دست نوشته های کودکانی از جنس خودم، عطش مرا برای جستجوی تو صد چندان می کرد؛
(( امشب آمده ام تا همراه با برادرانم در غم هجران تو زار زار بگریم ))
شگفتا ...
و شگفتا بر آن لحظات که در پی یافتن خط عبور تو، دیار به دیار سفر کردم؛
سنگر خمین،
میعادگاه جماران،
عشق آباد بهشت زهرا!
وقتی که با ورود به حسینیه ی جماران چشمان مادرم را غرقه در اشک فراق دیدم،
تازه فهمیدم نه تنها دوری مکان ذره ای از جذبه ی نگاه تو نمی کاهد، بلکه حتی گذشت زمان نیز یارای کاستن از غم هجران تو را ندارد!
اینک می دانم که چرا خاک کوی تو، زیارتگاه رندان جهان است!
می دانم که چرا دوست می دارم با خود زمزمه کنم: (( السلام علیک یا روح الله ))
که تو خود یک حجتی!
حجتی بر انسانیت!
حجتی بر خواستن،
حجتی بر توانستن،
و حجتی بر بحول الله و قوته اقوم و اقعد!
که
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیدار تو را دیدم و تیمار شدم