سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دانشی که بدان عمل نمی شود، مانند گنجی است که از آن خرج نمی شود . صاحبش در گردآوریش خود را به رنج می اندازد و به بهره اش نمی رسد . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :25
بازدید دیروز :35
کل بازدید :269868
تعداد کل یاداشته ها : 180
04/1/17
10:14 ع
موسیقی
مشخصات مدیروبلاگ
 
شقایق صحرایی[2]
چقدر تصفیه شدن خوب است. هر آدمی یک « حضرت آدم» است. خاکی سفت و سخت رسوبی چون سفال که از سیل جاری و خروشان و خرمی برانگیز بر زمین می ماند و می بندد و صدها بذر امیدوار شکافتن و هزارها ساقه ی نازک و بی تاب روئیدن و از خاک به خورشید سر زدن را در زیر می گیرد و خفه می کند و می پوساند ... و آنگاه در این خاک رسوبی «روح خدا» و سپس آگاهی بر همه ی نام ها و در نتیجه سجده ی تمامی فرشتگان در پایش و از آن پس داستان بهشت و تنهایی و نیاز به جفت و خلق حوا از خاک آدم و عصیان و هبوط به این زمین و حیرت و طرد و غربت و محکومیت رنج و جنگ و عطش و توبه و ناله ی بازگشت و ضجه ی این گیلگمش در زیر این آسمان غریب و سرد و سنگین که بر روی سینه اش افتاده است و نفس کشیدن را بر او عذاب کرده است و سخت ترین فصل این سریال خود « زندگی »، درام مصیبت بار و تحمل ناپذیر « زندگی کردن»! که آدمی در آن تجزیه می شود و بدان آلوده ...

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

عناوین یادداشتهای وبلاگ
برای دخترم ... عناوین یادداشتها[153]

با یاد دوست

 

با خودم عهد کرده بودم که شب ها زودتر بخوابم ...

یعنی از ساعت دو دیرتر نشه دیگه ...

فوق فوقش نخوابیدم، حداقل خودم را دربند این ماسماسک و صدای آزاردهنده ی دایل اپ در دل شب نکنم!

اما چه فرقی می کنه؟!

من که دیگه شدم یک عهد شکن حرفه ای!

این عهد را هم می شکنم!

 

این پست از آن دسته نوشته های صادقانه و بی ریای منه!

با ویژگی هایی که دنیای مجازی به لطف و مکاری خودش همواره واکسش زده!

مثل تاخیر ... که همیشه ی خدا همراهمه ...

و مثل وقت نشناسی که از آن لذت می برم! 

 

چه کنم؟! 

داغ خمینی را هنوز مرور نکردم ...

انگار تا این بغض نشکند و این درد تکرار نشه، این دل با خیال آسوده از سر خرداد نمی گذرد ...

 

تکراری می نویسم ...

که حرف همان است و درد همان!

 

دل ...

آری دل ...

در عزای تو دل ها می گرید ای راهبر دل!

نیمه ی خرداد هر سال این تپش تکرار می شود ...

بارها دیده ام؛ هر بار که خرداد به نیمه می رسد!

خاطرم پر ز غوغای خاطرات دور کودکیست ...

آن دم که در شهر آشوب سینه ی این قوم باروت اندوه را استشمام می کردم!

غربت روزهای نوجوانیم با ضرب آهنگ نام تو تسلی می یافت،

و تو تمام دریافت من از انقلاب بودی!

آن روزها که دستاورد دسترنج فرزندان تو در ساحل آلستر یگانه روزنه ی دریافت پیام تو بود،

تو را با نام (( امام )) شناختم!

امام؟!

و چه سخت است تعبیر این گلواژه!

سال ها نام تو زیباترین معمای ذهن پرشور من بود ؛

و امروز تنها یک عبارت از آن همه کنکاش در ذهن کودک من بر جای مانده:

(( امشب آمده ام تا همراه با برادرانم در غم هجران تو زار زار بگریم ))

این تک عبارت از مجموعه دست نوشته های کودکانی از جنس خودم، عطش مرا برای جستجوی تو صد چندان می کرد؛

(( امشب آمده ام تا همراه با برادرانم در غم هجران تو زار زار بگریم ))

شگفتا ...

و شگفتا بر آن لحظات که در پی یافتن خط عبور تو، دیار به دیار سفر کردم؛

سنگر خمین،

میعادگاه جماران،

عشق آباد بهشت زهرا!

وقتی که با ورود به حسینیه ی جماران چشمان مادرم را غرقه در اشک فراق دیدم،

تازه فهمیدم نه تنها دوری مکان ذره ای از جذبه ی نگاه تو نمی کاهد، بلکه حتی گذشت زمان نیز یارای کاستن از غم هجران تو را ندارد!

اینک می دانم که چرا خاک کوی تو، زیارتگاه رندان جهان است!

می دانم که چرا دوست می دارم با خود زمزمه کنم: (( السلام علیک یا روح الله ))

که تو خود یک حجتی!

حجتی بر انسانیت!

حجتی بر خواستن،

حجتی بر توانستن،

و حجتی بر بحول الله و قوته اقوم و اقعد!

که

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیدار تو را دیدم و تیمار شدم


87/3/26::: 3:14 ص
نظر()